ماجرای ما و نگار 2

از مدرسه اومدم خونه ، غذا حاضر نبود
طبق معمول شروع کردم به غر زدن که چرا غذا نیست و اینجا آفریقایه و غیره !
حرفای من که تموم شد نگار چند ثانیه اینجوری نگام کرد => :(
بعد به مامانم می گه : چرا غذا دلست نکردی ؟ دوس دالی بچت از گلسنگی بمیله ؟! تو چه مادری هستی ؟!

کلا" برادرزاده دلسوزی دارم :D

3 thoughts on “ماجرای ما و نگار 2”

Leave a Reply